بر سوادِ سنگفرش راه
با تمام خشم خویش
با نمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!
آه,هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را,
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را.
ننگت باد!
بر سوادِ سنگفرش راه
با تمام خشم خویش
با نمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد:
ای جلاد!
ننگت باد!
آه,هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را,
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را.
ننگت باد!
ارغوان
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
خداوندا از کارو
خداوندا! اگر روزي از عرشت به زير آيي
و لباس فقر بپوشي
و براي لقمه ناني غرورت را به پاي نامردان بشکني
زمين و آسمانت را کفر ميگويي? نميگويي؟
کاش می فهمیدی ســـکوت همیشه علامت رضــــایت نیست