نبرد كي كاووس با شاه مازندران
نامه كي كاووس به شاه مازندران
چون شب فرارسيد سپاه ايران دست از كشتار باز كشيدند. كاووس گفت« ديوان مازندران به كيفر خود رسيدند و بيش از اين شايسته نيست خون آنانرا بريزيم. اكنون بايد مردي خردمند و هوشيار را نزد شاه مازندران بفرستيم و او را بفرمانبرداري بخوانيم.» پس كاووس دبيررا فرمان داد تا نامه اي گويا به شاه مازندران نوشت و بيم و اميد در آن نشاند كه «اي گرفتار خود كامي و غرور، تو با ديوان و جادوان همداستان شده اي و به بدي و بد بيني گرائيده اي . بايد بداني كه اگر بدكنش باشي جز بدي نخواهي ديد. اما اگر دادگري و پاكديني پيشه كني بهره تو نيكي و آفرين خواهد بود . مي بيني كه يزدان با ديوان و جادوان تو چه كرد . اكنون اگر خرد رهبر تواست و مي خواهي در امان باشي بي درنگ تخت مازندران را بگذار و به كهتري به درگاه ما بيا و باج بپرداز، مگر اين فرمانبري تخت مازندران را براي تو نگاه دارد. و گرنه چون ارژنگ و ديو سفيد تو نيز دل از جان بر گير.»
آنگاه كي كاووس فرهاد را از دلاوران نامدار ايران بود بر گزيد و نامه را به او سپرد تا بشاه مازندران برساند. فرهاد چون نزديك شهر نرم پايان رسيد بشاه مازندران خبر فرستاد كه از كاووس پيام آورده است . شاه مازندران گروهي از پهلوانان پرخاشگر خود را برگزيد و سپاهي گران بيرون كشيد و آنها را دلير كرد و هشدار داد و برابر فرهاد فرستاد. اينان با چهره اي دژم فرهاد را پذيرنده شدند. چون نزديك رسيدند يكي از پهلوانان دست فرهاد را به تندي در دست گرفت و بيفشرد تا او را رنجه كند . فرهاد خم به ابرو نياورد و درد را آسان پذيرفت. وي را نزد شاه بردند. چون نامه كاووس را خواند واز دستبرد رستم و كشته شدن پولاد غندي و بيد و ارژنگ وديو سفيد آگاه شد دل در برش زار گرديد و جانش پر انديشه شد و با خود گفت « اين رستم آفتي گزنده است و جهان از وي امان نخواهد يافت.» سه روز فرهاد را نزد خود نگاه داشت . روز چهارم بر آشفت و گفت در پاسخ به كاووس بگو « اي شاه نو خاسته بي خرد ، تندي و خامي تو نمي گذارد هماورد خود را بشناسي و گرنه چگونه از چون مني با چنين بر و بوم و دستگاه مي خواستي كه به بارگاه تو بيايم؟ مرا هزاران هزار لشكر جنگاور است و هزارو دويست پيل جنگي دارم كه از آنها يكي در لشكر تو نيست . تو آماده كارزار باش كه من به پيكار باتو كمر بسته ام و بزودي با سپاه خود خواب خوش را از سر تو و لشكرت بيرون خواهم راند.»
پيام بردن رستم
چون اين پيام به كاووس و رستم رسيد و فرستاده شكوه و دستگاه شاه مازندران را باز نمود، تهمتن گفت « پيام بردن نزد شاه مازندران كار من است. بايد نامه اي چون تيغ برنده نوشت و بمن سپرد تا من به وي برسانم و با گفتار خود خون در مغز وي بجوشانم.» كاووس آفرين گفت و فرمان داد نامه نوشتند كه« اي شاه خود كامه، سخنان بيهوده گفتي و به بي خردي دم زدي. اكنون يا سرت را از ين فزوني تهي كن و بنده وار نزد من آي و يا لشكري چون دريا به مازندران خواهم كشيد و جوي خون روان خواهم ساخت و مغز سرت را طعمه كركسان خواهم كرد.»
رستم بر رخش نشست و با نامه كاووس روبراه گذاشت. ديگر بار لشگري از مازندران پيش رفت تا بيم در دل فرستاده كاووس اندازد. چون چشم تهمتن بر لشكر افتاد، درختي پر شاخ بر كنار راه بود، دست انداخت و دو شاخ درخت را در دست گرفت و بتندي پيچاند. درخت از بيخ و بن از زمين كنده شد . آنگاه رستم درخت تنومند را چون ژوبين در دست گرفت و بر سر لشكر مازندران انداخت. چندين سوار بر زير آن فرو ماندند . پيشرو لشكر كه از پهلوانان نامدار بود به رستم نزديك شد و براي آنكه زور به رستم بنمايد دست او را در دست گرفت و سخت فشرد . رنگ از روي پهلوان پريد و دستش تباه شد و خود ناتوان از اسب فرو افتاد . لشكر مازندران در كار رستم خيره ماندند . سواري خبر به شاه مازندران برد. شاه مازندران پهلوان نامي خود « كلاهور» را پيش خواند و كلاهور دليري جنگجو و نيرومند و چون پلنگ غران پيوسته و در جستجوي پيكار بود. شاه گفت:بايد نزد اين فرستاده بروي و با هنر نمائي خود آب در ديدگان او بياوري و او را شرمنده سازي. .» كلاهور چون نره شيري پيش تاخت و روي دژم كرد و دست رستم را در چنگ گرفت و سخت بيفشرد، چنانكه دست رستم همه كبود شد. اما رستم روي نپيچيد و چنگ كلاهور را چنان در دست فشرد كه ناخن هاي آن فرو ريخت. كلاهور با دست آويخته و ناخن هاي ريخته و پر درد نزد شاه باز آمد و گفت« چنين دردي را پنهان نميتوان داشت و ما را با چنين پهلواني ياراي جنگ نيست. بهتر آنست كه در آشتي بكوشي و باج بپذيري و اين رنج را بر خود آسان كني.» آنگاه رستم دمان از راه رسيد . شاه مازندران او را در بارگاه خود جائي به سزا داد و از كاووس و لشكر ايران و نشيب و فراز و رنج راه جويا شد. سپس پرسيد كه « آيا تو كه برو بازويي چنين نيرومند داري رستمي؟» رستم گفت « من چاكري از چاكران رستمم ، اگر خود در خور چاكري وي باشم. جائي كه او باشد من كيستم؟ رستم پهلواني بي مانند است :
جهان آفرين تا جهان آفريد
چو رستم سر افراز نآمد پديد
يكي كوه باشد برزم اندرون
از آن رخ و گرزش چه گويم كه چون
چو او رزم سازد چه پايد گروه؟
كند كوه دريا و دريا چو كوه
به تنها يكي نامور لشكرست
پيام آوري را نه اندر خور است
اما رستم پيام داده است كه اگر خردمندي تخم زشتي مكار و فرمانبري پيشه كن كه اگر از شاه ايران اجازه داشتم يك تن از لشكرت را زنده نمي گذاشتم.» آنگاه نامه كاووس را به وي داد. شاه مازندران چون پيغام را شنيد و نامه را ديد خيره شد و بر آشفت و به رستم گفت « اين چه گفتگوي بيهوده است كه كاووس مرا نزد خود مي خواند. به كاووس بگو كه هر چند تو سالار ايرانيان باشي من شاه مازندرانم و سپاه و دستگاه وزر و گوهر از تو بيشتر دارم . زنهار انديشه بيهوده بخود راه مده و در پي تخت شاهنشاه مباش. عنان بگردان و به كشور خود باز گرد، كه اگر با سپاه خود از جاي بجنبم و آهنگ جنگ كنم ترا يكسره از ميان بر خواهم داشت . اما به رستم نيز پيامي از من ببر و بگو اي پهلوان ، مگر از كاووس چه نيكي بتو ميرسد كه كمر بخدمت او بسته اي؟ اگر در فرمان من باشي ترا صد چندان پاداش ميدهم و ترا در ميان يلان سر فرازي مي بخشم و از زر و خواسته بي نياز مي كنم.»
رستم در خشم رفت و گفت « اي پادشاه بي خرد، اگر بخت از تو بر نگشته بود چنين نميگفتي. . مگر رستم سر فراز نيازي به گنج و سپاه تو دارد؟ رستم دستان شاه زابلستان است و در گيتي همانندي ندارد. اگر باز چنين بگوئي تهمتن زبان از دهانت بيرون خواهد كشيد.» شاه مازندران از اين سخنان تافته شد و در خشم رفت و به دژخيم گفت « اين فرستاده را بگير و بي درنگ گردن بزن.» دژخيم تا نزديك رفت رستم دست انداخت و او را پيش كشيد و يك پاي او را در دست گرفت و پاي ديگر او را زير پاي خود گذاشت و چون شير خشمگين وي را از هم دريد . آنگاه رو به شاه مازندران كرد و گفت « اگر از شاهنشاه ايران دستور مي داشتم با لشكرت كارزار ميكردم و سزاي ترا در كنارت مي گذاشتم. باش تا كيفر اين بد خوئي و گستاخي را ببيني.» اين بگفت و پر خشم از بارگاه بيرون آمد و شاه مازندران را خيره و بيمناك بر جاي گذاشت.
جنگ رستم و جويا
چون رستم از مازندران بيرون رفت شاه مازندران بي درنگ بسيج جنگ كرد و لشكري انبوه بر انگيخت و سرا پرده از شهر بيرون كشيد و با ديوان و پيلان بسيار چون باد روبه سوي سپاه ايران آورد. از آن سوي رستم ببارگاه كاووس رسيد و ويرا از آنچه رفته بود آگاه كرد و گفت« باك نبايد داشت . بايد دليري كرد و برزم ديوان پيش رفت كه چون روز پيكار فرا رسد گرز من دمار از روزگار ايشان بر خواهد آورد.» چيزي نگذشت كه آگاهي آمد كه سپاه مازندران نزديك رسيده است . كي كاووس تهمتن را گفت تا ساز جنگ كند. آنگاه سرداران سپاه را پيش خواند و فرمان داد تا لشكر را بيارايند. طوس را بر راست لشكر گماشت و چپ لشكر را بگودرز و كشواد سپرد و خود در دل سپاه جاي گرفت. تهمتن با تن پيلوارش پيشاپيش سپاه مي رفت. چون دو سپاه بهم رسيدند دليري از نامداران مازندران « جويا» نام گرزي گران بر گردن گرفت و چون شير غران به سوي لشكر كاووس تاخت و چنان نعره اي بر كشيد كه كوه و دشت را بلرزه در آورد و بيم در دل ايرانيان انداخت. بانگ زد كه كيست تا با من نبرد جويد . جوشن در برش ميدرخشيد و تيغ برنده اش خون ميجست. از سپاه كاووس آوازي بر نخاست. كاووس رو به پهلوانان و جنگجويان خود كرد و گفت « چه شد كه از نعره اين ديو چنين رنگ باختيد و خاموش مانديد؟ » باز پاسخي نيامد. گوئي سپاه از بيم جويا پژمرده بود. آنگاه رستم عنان بگرداند و به نزد كاووس راند و گفت « شاهنشاه چاره اين ديو را به من واگذار.» كاووس گفت« آري ، چاره اين با توست. ديگرا ن خاموش مانده اند . مگر تو ما را ازاين ديو بر هاني . جهان آفرين يار تو باد.» رستم رخش دلاور را بر انگيخت و گرد بر آورد و بانگ بر كشيد و چون پيل مست با نيزه اي چون اژدها بميدان تاخت. جويا گفت« چنين خيره از جويا و خنجر جان گدازش ايمن مشو كه هم اكنون مادر را بر تو سوگوار خواهم كرد.» رستم چون چنين شنيد نعره اي بر كشيد و نام يزدان را بر زبان آورد و چون كوه از جاي بر آمد. دل جويا از نهيب رستم از جاي كنده شد و ترسان عنان پيچاند و بسوي ديگر تاخت . تهمتن چون باد از پس او در رسيد و نيزه را بر كمر بند او راست كرد و بر وي زد. بيك زخم بند و گره از جوشن او فرو ريخت . او را زين بر داشت و چون مرغي كه بر زبان كشند وي را نيز بر نيزه كشيد و سپس بر خاك كوفت. لشكر مازندران خيره ماندند و چون سر دليران را كشته بر خاك ديدند بيم بر ايشان چيره شد.
__________________
*
پيروزي رستم بر شاه مازندران
پيروزي رستم بر شاه مازندران
شاه مازندران چون چنين ديد فرمان داد تا سپاهش سراسر تيغ بر كشيدند و دست به حمله زدند . بانگ كوس بر خاست و دو سپاه بر يكديگر تاختند. از گرد سواران هوا تيره شد و برق تيغ و شمشير و نيزه در هوا درخشيدن گرفت.
زآواز ديوان واز تيره گرد
زغريدن كوس و اسب نبرد
شكافيد كوه و زمين بر دريد
بدان گونه پيكار كين كس نديد
چكاچاك ز گرز آمد و تيغ و تير
زخون يلان دشت گشت آبگير
زمين شد بكردار درياي قير
همه موجش از خنجر و گرزو تير
دمان باد پايان چو كشتي بر آب
سوي غرق دارند گفتي شتاب
همي گرز باريد بر خود و ترگ
چو باد خزان بارد از بيد برگ
هفت روز ميان دو سپاه جنگ . پيكار بود و هر چند گروه بسياري از ديوان بدست رستم تباه شدند هيچيك از دو سپاه پيروزي نمي يافت. هشتم روز كي كاووس كلاه كياني را از سر بر داشت و به نيايش ايستاد و روي بر خاك ماليد و به در گاه يزدان ناليد و در خواست تا جهان آفرين وي را بر آن ديوان بي با ك فيروزي دهد و شاهنشاهي او را نگاه دارد. آنگاه به لشكر خويش باز آ مد و كلاه جنگ بر سر گذاشت و سرداران و دلاوران سپاه را گرد كرد و آنان را دل داد و بر انگيخت. سپس فرمان داد تا كوس جنگ بكوبند. آتش كين در دل ايرانيان زنده شد و يكباره بر سپاه مازندران حمله بردند . رستم چون پيل مست به قلب سپاه روي آورد و سيل از خون پهلوانان مازندران روان كرد. گودرز و كشواد بر راست لشكر تاختند و گيو بر چپ لشكر دست برد. از بامداد تا شامگاه پيكار بودند. رستم با سپاهي دلير بجائي كه شاه مازندران در آن بود روي آور شد. اما شاه مازندران جاي تهي نكرد و با ديوان و پيلان خود روي بر رستم گذاشت . تهمتن گرز را بر افروخت و در ميان ديوان افتاد و بسياري از آنان را بر خاك انداخت. شاه مازندران چون به نزديك رستم رسيد غريو بر آورد و گرز از كوهه زين بر كشيد و گفت اي « بد رگ نابكار، باش تا زخم مردان را ببيني.» دل رستم از كينه به جوش آمد. گرز را فرو گذاشت و نيزه بر دست گرفت و خروش بر آورد و به سوي شاه مازندران تاخت. شاه مازندران ديد پيلي خروشان نيزه بر دست به سوي او ميتازد و پيام مرگ مي آورد. جانش پر بيم شد و خشم را فرو خورد و بسستي گرائيد. رستم امان نداد و نيزه را سخت بر كمربند او فرود آورد. كمر گسست و خفتان دريد و سنان نيزه در تهيگاه شاه مازندران نشست.
ناگاه رستم ديد كه شاه ديوان لختي كوه شد و به جادو و افسون از صورت آدمي بيرون رفت. رستم و سپاه ايران بر اين شگفتي خيره ماندند. درين هنگام كي كاووس با درفش و سپاه فرارسيد و از ماجرا پرسيد. رستم آنچه گذشته بود باز نمود و گفت« نيزه بر تهيگاه شاه ديوان زدم و گمانم چنان بود كه سر نگون از كوهه زين بزير خواهد افتادو ناگاه در پيش من سنگ شد و بر جاي ماند. اما او را چنين نخواهم گذاشت. او را به لشكر گاه خواهم برد و از سنگ بيرون خواهم آورد. » كي كاووس فرمان داد تا لشكريان آن تخته سنگ را به پايگاه سپاه ايران برند. لشكريان هر چه نيرو كردند سنگ از جاي نجنبيد . سر انجام رستم پيش آمد و چنگ انداخت و بيك جنبش تخته سنگ را از جا بر كند و بر دوش گرفت و به پايگاه خود آورد و برزمين افگند. آنگاه رو به سنگ كرد و گفت « دست از جادو بر دار و بيرون آي و گرنه با تير و تيغ پولادين سنگ را سراسر خواهم بريد و ترا تباه خواهم ساخت.» چون رستم چنين گفت ناگهان تخته سنگ چون ابر پراگنده شد و شاه ديوان با چهره زشت و بالاي دراز و سرو گردن و دنداني چون گراز خود بر سر و خفتان در بر پديدار گرديد. رستم خندان شد و دست او را گرفت و پيش كي كاووس كشيد. كي كاووس بر او نگاه كرد و او را در خور شمشير ديد. پس شاه ديوان را به دژخيم سپرد و دل از انديشه فارغ كرد. از لشكر مازندران گنج و خواسته و زر و گوهر بسيار به چنگ افتاد. آنگاه كي كاووس به نيايش ايستاد و دادار جهان را سپاس گفت و يك هفته به پرستش يزدان پرداخت . سپس در گنج را به گشود و تا يك هفته بخشش و دهش پيشه ساخت و نيازمندان را بي نياز كرد و هر كه را در خور بود زر و خواسته داد. هفته سوم جام مي خواست و به شادي و رامش گرائيد. چون كار پادشاهي راست شد كي كاووس بر رستم آفرين خواند و او را سپاس گفت « اي جهان پهلوان، تخت شاهنشاهي را مردي و دلاوري تو به من بار آورد و مرا جنگاوري و نبرد آزمائي تو پيروز كرد. پيوسته دل و دينم بتو روشن باد.» رستم گفت« اي شهريار، اگر رهنموني اولاد نبود از من كاري برنمي آمد . همه جا راستي پيشه كرد و در پيروزي ما كوشيد . اكنون اميد به مازندران دارد كه من او را آغاز چنين نويد دادم . شايسته است كه خلعت و فرمان از شاهنشاه به وي رسد.» كي كاووس در زمان مهتران مازندران را پيش خواست و آنانرا به فرمان برداري از اولاد خواند و شهرياري مازندران را به وي سپرد.
بازگشت كي كاووس به ايران
چون اين كارها كرده شد كي كاووس با سپاه خود رو به ايران گذاشت. خبر به ايرانيان رسيد و بانگ شادي از مرد و زن بر خاست. سرزمين ايران را سراسر آراستند و آئين بستند و بساط بزم و رامش ساز كردند. كي كاووس چون ببارگاه خويش رسيد بر تخت شاهي نشست و دست به بخشش برد و زر و گوهر بر مردم و سپاه نثار كرد. بزرگان ايران همه شادمان به تختگاه آمدند. تهمتن نيز با كلاه شاهي در كنار تخت كاووس جاي گرفت. آنگاه رستم دستور خواست تا به زابلستان نزد زال باز گردد. كاووس فرمان داد تا خلعتي شايسته براي تهمتن آراستند: تختي از پيروزه و تاجي گوهر نشان و جامه اي زربفت و صد غلام زرين كمر و صد كنيز و مشك موي و صد اسب گرانمايه و صد استر سياه موي زرين لگام كه باز از ديباي رومي و چيني وپهلوي داشتند و صد بدره زرو جامي از ياقوت پر از مشگ ناب و جامي ديگر از پيروزه پر از گلاب با بسيار خواستني هاي ديگر و بو هاي خوش به هم نهادند و فرماني به نام وي بر حرير نوشتند و شهرياري نيمروز را از نو به نام وي كردند. كي كاووس رستم را سپاس گفت و رستم بر تخت وي بوسه داد و كاووس را بدرود كرد . خروش كوس بر آمد و رستم بر رخش نشست و شاد و پيروز رهسپار زابلستان شد. كي كاووس به فرخندگي بر تخت شاهنشاهي نشست . طوس را سپهبد ايران زمين كرد و اصفهان را به گودرز سپرد و غم و اندوه را از خود و مردمان دور كرد. زمين آباد شد و مردم ايمن و توانگر شدند و دست اهريمن را از بدي كوتاه گشت.
جهان چون بهشتي شد آراسته
پراز داد و آگنده از خواسته
__________________
*
لشكر كشيدن افراسياب به ايران تا گريختن او از رستم و بازگشت رستم
كيكاوس پس از پيروزي بر ديوان مازندران در انديشه گشودن سرزمينهاي ديگر افتاد. پس با لشكري فراوان به سوي توران و چين و مكران حركت كرد. سپاهيان او به هر جا كه پاي مي گذاشتند چون كسي را ياراي جنگ با آنها نبود مهترانشان پيش ميامدند و باج و ساو شاه را پذيرا مي شدند . مگر در بربرستان كه در آنجا جنگ در گرفت و ايرانيان به سرداري گودرز در اين جنگ پيروز شدند. آنگاه كاوس به مهماني رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شكا ر شد كه خبر رسيدن تازيان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنكشي برداشته اند. پس كاوس كشتي و زورق فراوان مهيا كرد و سپاه را از راه دريا به بربرستان برد كه سپاهيان هر سه كشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگيني ميان سپاه كاوس و آن گردنكشانان در گرفت كه به پيروزي ايرانيان انجاميد و سپهدار هاماوران نخستين كسي بود كه به عذر خواهي پيش آمد و پذيراي باج و خراج گرديد، هداياي بي شماري تقديم كرد و به اين ترتيب هاماوران را نيز در زمره كشورهاي باج ده ايران در آمد. از سوي ديگر به كاوس خبر دادند شاه هاماوران دختري زيبا به نام سودابه دارد كه از هر جهت شايسته همسري كاوس است فرداي آن روز، كاوس جمعي از خردمندان را به خواستگاري سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران كه زر و گنج خود را به كاوس پيشكش كرده بود، ديگر تاب آن را نداشت كه يگانه فرزندش را نيز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در ميان كذاشت ولي چون اورا مايل به همسري كاوس ديد ، كين كاوس را بيشتر در دل گرفت و پس از آنكه سودابه ، پدر غمگين و ناراحتش را تنها گذاشت و با كارواني از غلامان و كنيزان و جهيزيه فراوان به حرمسراي كاوس رفت، شاه هاماوران در انديشه انتقام جوئي افتاد. فكر كرد چاره اي انديشيد و مهماني مجللي ترتيب داده كه كاوس را به آن فرا خواند . سودابه كه در كار پدر متوجه نيرنگي شده بود كاوس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولي كاوس باور نكرد، همراه با بزرگان و لشكريان خود به شهر ساهه رفت . در آنجا هفته اي به بزم و خوشي گذشت و چون روز هشتم فرارسيد، شاه هاماوران به ياري سپاه بربر كه از پيش در آنجا گرد آمده بودند بر سر كاوس و همراهانش ريخته و آنها را گرفتار كرده، دست بسته درون دژي در كوهي بلند زنداني كردند. شاه هاماوران آنگاه گروهي را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه اش باز آورند ولي سودابه كه از ماجرا آگاهي يافته بود ، روي و موي خود را كنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگرديد .
چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد كه دستور داد سودابه را گرفته و نزد كاوس به زندان اندازند. پس از زنداني شدن كيكاوس در بند شاه هاماوران ، سپاه ايران از راه دريا خود را به ايران زمين رسانيد و همه مردم را گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون اين خبر پراكنده شد به گوش افراسياب رسيد او هم فرصت را غنيمت دانست، با لشكري انبوه به ايران تاخت و از هر سوئي خروش جنگ بر خاست. افراسياب سه ماه در جنگ بود و سر انجام همه را شكست داد. روزگار را به چشم ايرانيان تيره و تار نمود تا چاره را در آن ديدند كه به زابلستان روند و بار ديگر از رستم ياري و از او بخواهند در اين زمان شور بختي و سختي، پناه ايرانيان باشد و گفتند:
دريغست ايران كه ويران شود
كنام پلنگان و شيران شود
همه جاي جنگي سواران بدي
نشستنگه شهرياران بدي
كنون جاي سختي و جاي بلاست
نشستنگه نيز چنگ اژدهاست
پس موبدي را نزد رستم روانه كردند و او آنچه را كه بر ايرانيان گذشته بود به رستم شير دل باز گفت. رستم آشفته شد اشك از ديدگانش فرو ريخت و با دلي آكنده از درد پاسخ داد:« من آماده جنگي كينه خواهم ، اما نخست بايد از كاوس خبري بگيريم و آنگاه ايران را از وجود تركان پاك كنيم.» آنگاه رستم به هر سرزميني در پي لشكر فرستاد و از زابل و كابل و هند سپاهي عظيم در آن دشت پهناور گرد آورد.
اي فرزند. رستم نخست پيامي براي كاوس فرستاد: « دل غمين مدار و شاد باش كه من با سپاهي گران براي نجات تو مي آيم!» و آنگاه نامه اي تند و پر از كين به شاه هاماوران نوشت كه :« اي بد گوهر حيله گر، اين چه رفتار نامردانه اي بود كه تو كردي. اگر هم دلي پر از كينه داشتي شايسته نبود كه كاوس را با نيرنگ گرفتار كني. اكنون يا او را رها كن و يا آماده كارزا با من باش! آيا از بزرگان نشنيده اي كه من در مازندران چه كردم و چه به بر سر ديوان آنجا آوردم. اگر شنيده بودي چرا چنين كردي؟ » آنگاه نامه را مهر كرده و به پيكي سپرد تا با هاماوران برساند. چون شاه هاماوران پيام را شنيد و نامه را خواند آشفته شد و در كار خود حيران مانده پاسخ داد.« كاوس را هرگز آزادي نخواهد بود و اگر تو نيز به اين سرزمين بيائي همين بند و زندان در انتظارت است من نيز با سپاهي گران آماده كارزارم.» فرستاده، نزد رستم بازگشت و آنچه را شنيده بود باز گفت. پيلتن از پاسخهاي ناشايست شاه هاماوران خشمگين شد، دليران لشكر را گرد آورد و سپاهي گران را آماه حركت نمود. براي كوتاه كردن راه سوار بر كشتي رو به سوي هاماوران نهاد. شاه هاماوران چون از آمدن رستم كينه خواه آگاهي يافت، ناچار سپاهش را گرد آورد و آماده نبرد شد. دو لشكر در برابر هم صف كشيدند و آواي كوس و شيپور بر خاست و هر يك مبارز طلبيدند ، رستم نيز با لباس رزم ، سوار بر رخش و گرز گران بر گردن، با جوش و خروش رو به سوي دشمن نهاد. سپاه هاماوران وقتي يال و كوپال رستم را ديد هر يك هراسان و بيم زده بسويي پراكنده شدند و از آنجا گريختند. شاه هاماوران با بزرگان خود به رايزني پرداخت و سر انجام چاره را در آن ديد كه از شاه مصر و بر برستان در اين جنگ سخت ، ياري بخواهد. پس دو نامه نوشت و به دو جوان دلير سپرد تا يكي را به مصر و ديگري را به بر برستان برسانند. در نامه ها با اشك و آه نوشته شده بود« نه آنكه كشورهاي ما هميشه بهم پيوسته بوده و خود در جنگ و شادي و نيك و بد يكديگر شريك بوده ايم ، پس اكنون هم كه روز سختي است اگر ما را ياري دهيد باكي از رستم نخواهم داشت و گرنه بدانيد كه اين بلا از شما نيز دور نخواهد بود.»
چون نامه به ايشان رسيد و از لشكر كشي رستم آگاهي يافتند، هراسان به تهيه و آراستن سپاه پرداختند و به زودي كوه تا كوه و كران تا كران پوشيده از سپاه گراني شد كه به سوي هاماوران مي شتافتند . رستم چون چنين ديد پيامي در نهان به كاوس فرستاد كه « سپاه سه كشور متحد شده و به نبرد من آمده اند. نيك مي دانم اگر از جاي بجنبم يك تن از دليران آنها رازنده نخواهم گذاشت ولي من نگرانم كه مبادا از راه كين آسيب به شما برسد كه از بدان هيچ بد كردني دور نيست و اگر چنين شود تخت بربرستان به چه كاري خواهد آمد » كيكاوس پاسخ داد :« هيچ نگران نباش كه اين جهان تنها براي من گسترده نشده ولي بدان كه يزدان يار من و مهرش پناه منست. بر آنها بتاز و هيچ يك را زنده مگذار.»
اي فرزند. تهمتن بر انگيخته از پيام كاوس، سوار بر رخش به سوي نبرد گاه شتافت و در برابر دشمن ايستاده ، مبارز طلبيد و اما هرگز كسي را ياراي پيش آمدن نبود و رستم دلاور تا ناپديد شدن خورشيد در افق ، در ميدان ايستاد و سپس به پايگاه خود باز آمد. بامداد روزي ديگر پيلتن سپاه را بياراست و لشكر سرفراز خود را به دشت كشيد و به آنان گفت: « امروز چشم به نوك نيزه بدوزيد و مژه بر هم نزنيد. از فزوني آنها نيز نهراسيد كه همه سياهي لشكرند.» از سوي ديگر شاهان سه كشور نيز لشكرهاي خود را به حركت آوردند.از بربرستان صدو شصت پيل دمان ، از هاوران صد پيل ژنده با انبوهي لشكر و از مصر سپاهي عظيم با درفشهاي سرخ و زرد و بنفش، زمين چنان از آهن پوشيده شد كه گوئي البرز كوه جوشن بتن كرده است. از بانگ سواران، كوه بر آشفت و زمين به ستوه آمد و از ترس اين لشكر انبوه ، دل شير نر پاره شد و عقاب پر افكند ، دليران دو سپاه در برابر يكديگر ايستادند. گرازه در سمت راست لشكر ايران و زواره در سمت چپ و رستم در قلب سپاه جاي داشت. به فرمان رستم شيپور جنگ نواختند و لشكر از جاي كنده شد و شمشيرها در هوا زير نور خورشيد درخشيدن گرفت. رستم به هر سو كه رخش را مي راند از آنجا آتش بر مي خواست و جوي خون جاري مي شد . دشت از سر هاي بريده و خفتانهاي پراكنده ، پوشيده شد. تهمتن مردانه از كشتن سياهي لشكر پرهيز مي كرد و در پي شاه شام بود تا آنكه به او نزديك شد و كمند انداخت و از كمرش گرفت و بر زمينش زد و بهرام او را بسته و گرفتار كرد. شاه بربرستان نيز به چهل جنگجو به چنگ گرازه گرفتار آمد. از آنسوي شاه هاماوران چون نگاه كرد، كران تا كران همه را كشته و زخمي و اسير ديد.
بدانست كه آن روز روز بلاست
برستم فرستادو زنهار خواست
گنج و گوهر فراوان نزد رستم فرستاد و به اين شرط كه كاوس را آزاد كند، امان خواست. رستم با شاه هاماوران به شهر باز گشت ، كاوس و ياران او را از زندان آزاد كرد و تاج و تخت را به شايستگي به او باز پس داد. كاوس نيز غنايم آن سه كشور و گنج آن سه شاه را با هزاران هزار لشكر به بارگاه و سپاه خود افزود .
اي فرزند. كاوس مهدي آراست از ديباي رومي و تاجي از ياقوت و گاهي از فيروزه چون آماده شد آنرا بر اسب راهوري با لگام زرين نهاد و سودابه را چون خورشيدي در آن نشانيده و به سوي ايران زمين حركت كرد .
نامه كاوس به قيصر روم و پاسخ آن:
چون جنگ هاماوران به پايان رسيد . كاوس پيكي نزد قيصر روم فرستاده و در نامه اي از او خواست تا از نامداران و دلاوران روم كه كار كشته و آزموده باشند لشكري فراهم آورده نزد كاوس بفرستد. قبل از آن خبر شكست سه سپاه مصر و بربر و هاماوران نيز به آنان رسيده بود . قيصر روم پاسخ خود را در نامه اي شاهوار و شايسته نزد كاوس فرستاد و نوشت « ما همه چاكر و فرمانبردار تو هستيم و آن زمان از گرگساران لشكري براي نبرد به سوي تو روانه شد دل ما نيز پر از درد شد و با افراسياب كه چشم طمع در تخت و تاج تو داشت جنگيديم و كشته ها داديم. اكنون كه نيز فر شاهي نو شده، آماده ايم كه همرا سپاه تو با آنان نبرد كنيم و از خونشان رود جاري كنيم»
__________________
*
داستان رستم و سهراب
كنون رزم سهراب رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
يكي داستان است پر آب چشم
دل نازك از رستم آيد بخشم
اگر مرگ داد است بيداد چيست
زداد اين همه بانگ و فرياد چيست
ازاين رازجان تو آگاه نيست
بدين پرده اندر تو را راه نيست
كنون رزم سهراب گويم درست
از آن كين كه با اوپدر چون بجست
اي فرزند. داستاني است از گفته آن دهقان پاك نژاد كه داناي طوس آنرا جاودان نموده است. چنين گفته اند كه روزي رستم از بامداد هواي شكار بر سرش زد با تركشي پر از تير بر رخش نشست و براي شكار سوي مرز توران روانه شد . چون نزديك مرز رسيد دشتي ديد پر از گله هاي گور با شادي رخش را بسوي شكار پيش راند. تعدادي شكار را گرفت و يا تير كمان زد. چون گرسنه شد از شاخه درختان وخار وخاشاك آتشي بزرگ بر افروخت. چون آتشي آماده شد درختي را از جا كند گور نري را بر درخت زره بر آن آتش نهاد. چون گور بريان شد آنرا از هم بكند و بخورد. پس از آن سرچشمه آب رفت،تشنگي خود را برطرف كردو در گوشه اي بخفت و رخش را نيز آزاد كرد تا بچرد . چون رستم به خواب رفت گروهي از سربازان توران از آن دشت گذشتند جاي پاي رخش را در دشت پيدا كردند به دنبالش رفتند و او را يافتند . سپس هر يك كمندي سر دست آورده و خواستند اسب را بگيرند . چون رخش چشمش به كمندها افتاد حمله آغاز كرد و با آنها جنگيده سر يك توراني را با دندان از تن كند. دو نفر را هم به زخم سم از خود دور كرد خلاصه سه تن از گروه كوچك كشته شدند ولي عاقبت رخش گرفتار شد آنها اسب را همراه خود به شهر برده و ميان گله ماديان ها رها كردند تا آنهااز رخش كره بياورند.
ساعتي گذشت رستم از خواب بيدار شد و به دنبال رخش همه جا را گشت ، اما اسب پيدا نشد. چون شهر سمنگان نزديك بود به سوي سمنگان رفت. در راه طولاني، خسته شده نمي دانست چگونه با اسلحه و ابزار جنگ پياده تا شهر برود. رستم زين رخش و لگام او را بر دوش گرفت و روانه راه شد.
چنين است رسم سراي درشت
گهي پشت زين و گهي زين به پشت
در راه رستم به آنجا رسيد كه رخش جنگيده بود رد پاي اسب را دنبال كرد تا نزديك شهر سمنگان رسيد .به شاه و بزرگان خبر دادند كه رستم پياده به سوي شهر مي آيد و رخش او در شكار گاه گم شده است. شاه و بزرگان رستم را استقبال كردند و گفتند در اين شهر ما نيكخواه توايم هر چه داريم به فرمان تو است . رستم گفت: رخش در اين دشت بدون لگام از من دور شد رد پاي او را برداشتم تا به شهر سمنگان رسيدم سپاس دارم اگر بفرمائي آن را پيدا كنند زيرا اگر
رخشم نيايد پديد،
سران را بسي سر بر خواهم بريد .
شاه سمنگان گفت: اي پهلوان تو مهمان من باش و تندي مكن، رخش رستم هرگز پنهان نمي ماند او را مي جوئيم و نزد تو مي آوريم. رستم خوشحال شد و به خانه شاه سمنگان رفت. شاه سمنگان در كاخ خود رستم را جاي داد. برايش بزم آراست به هنگام خواب در جائي كه سزاوار او بود جاي خفتن آراستند. رستم به خوابگاه رفت و از رنج راه آسوده شد. نيمي از شب گذشته بود و مرغ شب آهنگ بر سر درختان حق مي گفت. لحظه اي گذشت رستم متوجه شد در خوابگاه نرم كردند باز. كنيزكي شمعي از عنبر بدست گرفته و به آرامي نزديك بالين رستم آمد. به دنبال كنيزك دختري ماهروي چون خورشيد تابان ، دو ابرو كمان و دو گيسو كمند ببالا به كردار سرو بلند. رستم از صداي در بيدار شد و از ديدن آن دختر خيره ماند ، نيم خيز شد، بپرسيد از او گفت نام تو چيست، اين نيمه شب در اين تاريكي چه مي خواهي ، چنين داد پاسخ كه تهمينه ام و تنها دختر شاه سمنگان هستم هيچكس را قبول نكرده ام ، كسي از پرده بيرون نديده مرا نه هرگز كسي آوا شنيده مرا. مدت هاست كه افسانه وار از هر كس داستان تو را شنيده ام مي دانم از ديو، شير، پلنگ و نهنگ نمي ترسي ، شب تيره تنها به توران شوي ، به تنهايي و يك نفري يك گور بريان را مي خوري،
بس داستانه شنيدم زتو
بسي لب به دندان گزيدم زتو
چه بسيار نشانه ها از تو مي دادند. از عظمت تو حيران مي شدم، امروز شنيدم كه خداوند تو را به اين شهر آورده است گفتم چگونه مي توانم پهلوان را به چشم ببينم اين بود كه شبانه همراه با اين كنيزك به ديدار تو آمدم. رستم و تهمينه سخن گفتند و قرار شد رستم تهمينه را از شاه سمنگان به همسري بخواهد و آرزو كرد. مگر كردگار، نشاند يكي كودكم در كنار . كودكي كه چون رستم به مردي وزور باشد و تهمينه افزود اگر سمنگان همه زير پاي آورم رخش تورا پيدا خواهم كرد . رستم دانست تهمينه دختري است با دانش و ديگر آنكه از رخش آگهي دارد. تهمتن دست گشود و او را نزد خويش خواند و تهمينه نيز خرامان بيامد بر پهلوان. موبد آوردند رستم به موبد گفت . هم اكنون نزد شاه سمنگان برو تهمينه را از او براي همسري من بخواه. موبد پيام رستم را رساند شاه سمنگان، ز پيوند رستم دلش شاد گشت و فرمان داد تا با آئين و كيش خودشان آن دو پيمان همسري ببندند. سخن ها تمام شد و دختر را به پهلوان سپردند.
ببازوي رستم يك مهره بود
كه آن مهره اندر جهان شهره بود
رستم آن مهره را از بازو گشود و به تهمينه داد. به او گفت اگر دختري به جهان آوردي اين مهره را بر گيسوي او بياويز اما اگر پسر بود به نشان پدر مهره را بر بازويش ببند. چون آن شب گذشت و خورشيد تابنده شد بر سپهر، رستم با تهمينه بدرود كرد و پريچهر گريان از او گشت باز. شاه سمنگان نزد رستم آمد و به او مژده داد كه رخش پيدا شده است رستم نزد رخش آمد زين بر او نهاد و از آنجا سوي سيستان شد چون باد، از آنجا سوي زابلستان رفت و از آن داستان با كسي سخن نگفت.
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
يكي كودك آمد چو تابنده ماه
چند روزي گذشت تهمينه كودك را سهراب نام نهاد. يك ماه از عمرش گذشته بود. يكساله بنظر مي آمد . سه ساله شد آرزوي ميدان كرد ، پنجساله شد دل شير مردان داشت. ده ساله شد در آن سرزمين كسي ياراي نبرد او را نداشت. در پي اسبان مي دويد دم اسب را به مشت مي گرفت و نگهش مي داشت. روزي نزد مادر آمد و گستاخ پرسيد پدر من كيست. چون از پدرم مي پرسند چه بگويم اگر آن را از من پنهان كني ، نمانم تو را زنده اندر جهان .
تهمينه چون سخنان فرزند را شنيد بترسيد، و به او گفت آرام باش تو پسر رستم پيلتن ، نوه دستان، نبيره سام از نژاد نيرم هستي
جهان آفرين تا جهان آفريد
سواري چو رستم نيامد پديد.
سپس نامه اي از رستم نزد سهراب آورد با سه ياقوت درخشان و سه بدره زر و گفت پدرت اينها را از ايران براي تو فرستاده است. اين مهره ها را نگاهدار، اما من نمي خواهم تو به رستم نزديك شوي زيرا ترا نزد خود خواهد برد و دل من طاقت دوري ندارد و ديگر اينكه افراسياب هرگز نبايد تو را بشناسد. زيرا دشمن رستم است اگر بداند تو فرزند كيستي از خشمش كه به رستم دارد تو را تباه خواهد كرد . سهراب سر بلند كرد و گفت: مادر چرا نام پدرم را از من نهان كردي ، اكنون كه دانستم سپاهي فراهم خواهم كرد و به ايران خواهم رفت پهلوانان ايران را يك به يك بر كنار مي كنم كاوس را از تخت بر مي دارم و رستم را بر جاي كاوس مي نشانم ، آنگاه از ايران به توران مي تازم. تخت افراسياب را مي گريم و تو را بانوي ايران شهر مي كنم.
چو رستم پدر باشد و من پسر
بگيتي نماند يكي تاج ور
اينك بايد نخست اسبي شايسته پيدا كنم ، سپس آماده نبرد شوم. تهمينه به چوپان گفت : هر چه اسب هست بياور باشد كه سهراب اسبي به دلخواه خود پيدا كند و چوپان چنان كرد. اما هر اسب را كه سهراب دست بر پشت آن مي نهاد شكم حيوان به زمين مي رسيد. سهراب تمام اسب ها را آزمايش كرد ولي هيچيك نيكو نبود. سر انجام كسي نزد سهراب آمد و گفت: از نژاد رخش كره اي دارم. و اين شد كه سهراب بر آن اسب كه از نژاد رخش بود دست يافت. زين بر آن نهاد و بر اسب نشست . چون به خانه رسيد زمينه جنگ با ايران را آغاز كرد . پيش پادشاه سمنگان رفت و از او خواست تا وسايل سفرش را فراهم كند. شاه سمنگان هر گونه ابزار جنگ چنانكه شاهان داشتند به سهراب داد.
به افراسياب خبر رسيد كه نو جواني در سمنگان كنون رزم كاوس جويد همي به او گفتند از تهمينه و رستم سهراب به جهان آمده است افراسياب نيز از دلاوران لشكر سپاهي گرد نمود هومان و بارمان را همراه با دوازده هزار مرد شمشير زن روانه سمنگان كرد و به سپهدار لشكر گفت :
كوشش كن تا آن پسر هرگز نام پدر خود را نداند. با آسودگي برويد زيرا در پي شما من لشكري گران نزد او خواهم فرستاد تا به جنگ ايرانيان اقدام نمايد. چون سپاه سهراب به ايران برسد بدون ترديد رستم به جنگ آنها خواهم آمد اميدوارم اكنون كه رستم پير شده است به دست سهراب كشته شود آنوقت براي ما گرفتن ايران بدون رستم كاري ساده است. اگر هم سهراب در جنگ به دست رستم كشته شود دل رستم تا جهان است از آن غم خواهد سوخت. هومان و بارمان با سپاهيان نزد سهراب رفتند هديه هاي افراسياب را دادند و نامه دلپسند افراسياب را براي او خواندند افراسياب نوشته بود اگر تخت ايران به دست آوري، جهان آرام خواهد شد . از اينجا تا ايران راهي نيست سمنگان و توران و ايران يكي است . اينك سپاهي شايسته نزد تو مي فرستم سيصد هزار سپاهي نزد تو خواهد آمد با پهلواناني چو هومان و بارمان، اكنون ايشان را فرستادم تا يك چند مهمان تو باشند اگر اراده بر جنگ كردي در كنار تو خواهند بود. سپهدار هومان به سهراب گفت: نامه شاه توران زمين را خواندي اينك چه اراده داري. سهراب گفت اگر شما هم نمي آمديد من خود به جنگ با ايرانيان ميرفتم. پس سهراب براسب نشست و روي مرز ايران سپه را براند، هر آبادي كه در راه بود سوزانيده و خراب كرد تا به دژ سپيد رسيد . ايرانيان به دژ سپيد اميد فراوان داشتند نگهبان دژ هجير دلاور و آن زمان گستهم كوچك ولي پهلوان بود، خواهرش نيز با تمام جواني سوار و شمشير زن كار آمدي شمرده مي شد. به هجير خبر دادند سپاهي فراوان به گرد دژ رسيده است ، هجير جوشن پوشيد بر بارو بالا شد و سهراب را نظاره كرد . سپس بر اسب نشست و نزديك لشكر سهراب رفت . هجير غريد كه پهلوان اين سپاه كيست، پيش بيايد كسي نزد او نرفت. سهراب چون سخنان هجير را شنيد مانند شيري از لشكر بيرون تاخت و برابر هجير قرار گرفت و گفت: چرا تنها به جنگ آمدي ، تو كيستي؟ نام و نژاد تو چيست؟
كه زاينده را بر تو بايد گريست.
هجير گفت: سخن كوتاه كن براي جنگ با تركان نيازي به سپاه ندارم
هجير دلير سپهبد منم
هم اكنون سرت را زتن بر كنم.
سهراب خنده كنان نيزه بر نيزه او انداختند. هجير نيزه يا بر كمر سهراب زد، سهراب نيزه را از خود رد كرد دست پيش برد
ز زين بر گرفتش به كردار باد ...
بزد بر زمينش چو يك لخته كوه ...
ز اسب اندر آمد نشست از برش
همي خواست از تن بريدن سرش.
هجير از سهراب زنهار خواست. سهراب رها كرد او را و زنهار داد. سپس دست او را بسته و نزد هومان فرستاد . هومان شگفت زد شد كه چگونه دليري آنچنان را به آساني گرفته است. به دژ آگهي رسيد كه هجير گرفتار شد خروش از مردم بر آمد. در آن دژ زني بود مانند گردي سوار اهل جنگ و پهلواني نامدار كه گرد آفريد خوانده مي شد. گرد آفريد از گرفتاري هجير ننگش آمد پس زره سواران جنگ را پوشيد و بيدرنگ آماده نبرد شد، نهان كرد گيسو بزير زره و فرود آمد از دژ بكردار شير. كمر بسته بر اسب نشسته، گرز و كمان و شمشير بر زين، در برابر سپاه سهراب چو رعد خروشان يكي ويله كرد و گفت سالار اين لشكر كيست . لشكر توران پاسخي نداد سهراب پهلواني ديگر را در ميدان ديد و با خود گفت شكاري ديگر پيدا شد. بر خواست خفتان پوشيد خود جيني بر سر نهاد و اسب به ميدان گرد آفريد تاخت. گرد آفريد كمان را بزه كرد و بگشاد برو سهراب را تير باران گرفت. سهراب بر جاي ماند اما باران تير امان نمي داد پس سر و بدان را زير سپر پنهان كرد و رو به گرد آفريدگار نهاد چون سهراب نزديك رسيد، گرد آفريد كمان را بر بازو افكند و سر نيزه را سوي سهراب كرد سهراب چرخشي كرد و نيزه را بر كمر بند گرد آفريد زد. چنانكه زره بر تن او يك به يك دريده شد، و با نيزه او را بر زين پيچاند. گرد آفريد تيغ از نيام كشيد و بزد نيزه او بدو نيم كرد، و خود سر اسب را بسوي دژ بر گردانيده و هي بر تكاور زد . سهراب كه خشمگين شد ه بود به دنبال او اسب تاخت تا به كنار گرد آفريد رسيد دست پيش برد و برداشت خود از سرش، بند موي گرد آفريد از هم گسيخته و درخشان چو خورشيد شد روي او. آنزمان بود سهراب دانست مرد ميدان او يك دختر است با شگفتي گفت: اينان چگونه اند، از ايران سپاه ، چنين دختر آيد به آوردگاه.
زنانشان چنين اند ايران سران
چگونه اند گردان و جنگاوران
سهراب كمند از زين گشاد و آنرا سو گرد آفريد انداخت كمر را ببند آورد و فرياد كرد از من رهائي مجوي ، اي ماهرو تو چرا به جنگ آمده اي بيهوده تلاش مكن كه رها نخواهي شد. گرد آفريد صورت خود به تمامي آشكار كرد چه جز آن چاره نداشت و گفت اي پهلوان دو لشكر ما را نظاره مي كنند آنها شمشير زدن و گرز كوفتن ما را ديده اند اكنون كه مرا با صورتي گشاده ببينند چه سخن ها خواهند گفت كه پهلوان از پس دختري در دشت نبرد بر نيامد هر چه بيشتر صبر كني ننگ بيشتر خواهي برد بهتر است كه آرامتر پيش رويم دژ و لشكر را بفرمان تو مي دهم هر زمان كه خواستي دژ را بگير. سهراب چون آن سخنان و صورت را ديد
ز ديدار او مبتلا شد دلش.
پاسخ داد: از اين گفته ديگر باز مگرد. گرد آفريد سر اسب را برگردانيد و همراه با سهراب بسوي دژ رفت. كژدهم به در گاه دژ آمد و دختر را با آن خستگي نظاره كرد در دژ را گشادند و گرد آفريد به درون رفت. مردم دژ همه از گرفتاري هجير و آزار گرد آفريد غمگين بودند. كژدهم همراه بابزرگان دژ نزد دختر آمد و گفت خدارا شكر كه ننگي بر خاندان ما وارد نشد. گرد آفريد خنده فراوان كرد و بر بازوي دژ بالا رفت سهراب را ديد كه هنوز بر پشت زين نشسته همانجا كه بود ايستاده است. پس فرياد كرد اي پهلوان اكنون هم از كنار دژ و هم از سرزمين ايران باز گرد. سهراب پاسخ داد به ماه و مهر سوگند
كه اين باره با خاك پست آورم
تو را اي ستمگر به دست آورم
چون دژ را گشودم از گفتار بيهوده ات پشيمان خواهي شد. آن پيمان كه با كردي چه شد. گرد آفريد خنديد و گفت كه تركان ز ايران نيابند جفت ، بيهوده غمگين مشو من روزي تو نبودم . دانم كه تو از تركان نيستي زيرا فر بزرگي بر تو پيدا است و پهلواني بزرگ هستي اما
چو رستم بجنبد ز جاي
شما با تهمتن نداريد پاي،
آن روز يكي از لشكر تو زنده نخواهند ماند و بايد ديد بر سر خود تو چه خواهد آمد . بهتر است اين سخن را بشنوي و از تركان روي بتابي. سهراب چون سخنان آن دختر را شنيد ننگ آمدش. در كنار دژ جايي بود پايه بارو بر آن قرار داشت سهراب باخود به گفت: امروز وقت گذشت. به هنگام شب دژ را علاج خواهم كرد . چون سهراب رفت گژدهم به كاوس نامه نوشت و آنچه گذشته بود و داستان سهراب را يك به يك ياد كرده و افزود اين دژ مدت زيادي مقاومت نخواهد كرد. نامه را مهر كرد و از راه مخفي دژ سواري را نزد كاوس فرستاد و خود نيز همراه با خانواده خويش از همان راه بيرون شد.
فردا كه آفتاب دميد سپاهيان توران آماده نبرد شدند، سهراب نيزه به دست گرفت. بر اسب نشست، با اميد اسير كردن تمامي مردم دژ به پاي قلعه رفت هر چه نگاه كرد هيچكس بر بارو نبود فرمان داد در دژ را گشودند به درون رفتند اما شب هنگام كژدهم با سواران ودژ داران و خاندانشان ازآن راه كه در زير دژ بود بيرون رفته بودند. سهراب همه كس را كه در دژ بود پيش خواند و از هر كس نشان گرد آفريد را جست اما دريغ كه او رفته بود . سهراب با هيچكس درباره گرد آفريد سخن نگفت. اما هومان از فراست دريافت كه سهراب پريشاني دارد . انديشه كرد كه شايد دام كسي پايبند آمده است و، زلف بتي در كمند آمده است. روزها گذشت تا اينكه فرصتي يافت و پرسيد چه شده است بزرگان پيشين چنين از باده محبت مست نشده اند كه تو شدي، صد آهوي مشكين بكمند گرفتند اما بر يكي هم دل نبستند. حال بگو چه شده است ما از توران براي جنگ بيرون آمديم سر مرز ايران را فتح كرديم اين دژ را به آساني گرفتيم اكنون وقت مكث نيست. تا انديشه كني كاوس، رستم، طوس، گودرز، گيو، فرامرز، بهرام، گرگين و صدها پهلوان ديگر به اين سو خواهند آمد و كار دشوار خواهد شد.
توئي مرد ميدان اين سروران- چه كارت به عشق پري پيكران. تو كاري را كه با افراسياب پيمان كرده اي به پايان برسان زمانيكه جهان را گرفتي زيبايان همه ترا سجده خواهند كرد اگر زر و زور داشته باشي همه گرد تو جمع خواهند شد هومان آنقدر گفت تا سهراب بيدار شد و گفت اي سپهبد با تو پيمان نو كردم . سپس نامه به افراسياب نوشت و پيروزي بردژ را با گرفتن هجير يك به يك ياد كرد.
اما بشنو از كاوس ، روزي در ايوانش نشسته بود كه فرستاده كژدهم اجازه خواست و نامه را تسليم وي كرد. كاوس پهلوانان و بزرگان را دعوت كرد، نامه را برايشان خواندند. مشورت كردند و گفتند هماورد سهراب فقط رستم است. قرار شد كه گيو به زابل رفته و رستم را روانه جنگ نمايد، كاوس نامه اي پر ستايش به رستم نوشت و افزود پهلوانان نامه كژدهم را خواندند و تصميم گرفتند گيو نزد تو بيايد و چون نامه رسيد
اگر خفته اي زود برجه به پاي ،
و گر خود بپائي زماني مپاي،
چه تو فقط هماورد سهراب هستي. نامه را مهر كردند و گيو روانه زابل شد. كاوس گفت اگر شب رسيد فردايش باز گرد گيو نزديك زابل رسيده بود كه به رستم خبر دادند سواران چون باد بسوي تو مي آيد. تهمتن پيشباز كرد گيو به رستم رسيده پياده شد رستم از ايران و كاوس پرسيد ، به ايوان رفتند گيو نامه را داد. رستم نامه را بخواند و با خنده گفت: سواري مانند سام گرد پديد آيد از آزادگان شگفت نيست اما از تورانيان بسيار دور است نمي دانم اين پهلوانان نام آور كيست من از دختر شاه سمنگان يك پسر دارم ولي او هنوز كودك است. زرو گوهر فراوان به دست كسي براي مادر او فرستادم و حالش را پرسيدم. مادرش پيام داد كه هنوز كودك است، هنوز آن نياز دل و جان من ، نه مرد مصافست و لشكر شكن، چون او بزرگ شود چنين پهلواني خواهد بود. رستم و گيو به كاخ دستان رفتند و درباره سهراب سخن گفتند . به رستم گفتند فرزند تو آن چنان نشده است كه به رزم ايرانيان آمده هجير را از پشت زين ربوده و دستش را به كمند ببندد. هر چه دلير شده باشد هنوز كودك است. رستم دستور داد تا لشكر آماده حركت شوند، گيو گفت: اي جهان پهلوان ميداني كاوس تند است و تيز مغز اگر در زابل بمانيم كاوس خشمگين مي شود بخصوص كه چند بار كاوس تاكيد كرد كه زود باز گرديم . چند روزي گذشت تا رستم گفت رخش را زين كردند ، سواران زابل بر اسب نشستند و بسوي كاوس حركت كردند. به كاوس خبر دادند كه رستم مي رسد. كاوس به طوس و گودرز دستور داد تا يك روز راه رستم را استقبال كنند . روز بعد رستم همراه با طوس و گودرز و گيو به ايوان كاوس رسيد. زمين بوسيدند. ستايش كردند اما كاوس آشفته نشسته و و ابدا پاسخ نداد بر سر گيو بانگ زد و رو به رستم كرد و گفت : تو كه هستي كه فرمان مرا سست مي كني . اگر شمشير در دستم بود مانند ترنجي كه پوست كنند سرت را مي زدم پس به طوس گفت: اكنون برو رستم و گيو را زنده بردار كن و درباره ايشان ديگر با من سخن مگو .
گيو دلخسته شد و از اينكه رستم را سخن سخت گفته بودند تند شده بود. كاوس چين بر جبين انداخت پس از سخنان ديگر از جا بلند شد تا برود ، طوس از جا بلند شد دست رستم را گرفت تا از پيش كاوس بيرون روند. رستم گمان كرد كه طوس مي خواهد دستور كاوس را اجرا نمايد . تهمتن دست زير دست طوس زد كه بر زمين خورد و رستم از روي او بتندي گذشت و در برابر كاوس قرار گرفته گفت:
همه كارت از يكديگر بدتر است ...،
و شهرياري سزاوار تو نيست . چنين تاج سنگين كه بر سر دون مغز قرار گرفته در دم اژدها شايسته تر است تا سر تو. اما من، آن رستم زال نام آورم، كه هر گز نزد شاهي چون تو سر خم نمي كنم ، مصر، چين، هاماوران، روم، سگسار، مازندران همه بنده در پيش رخش منند و تو خود جانت را از من داري حال كه دشمن آمده اگر مي تواني تو سهراب را زنده بردار كن.-
چون بخشم آيم شاه كاوس كيست به طوس مي گوئي دست مرا بگيرد، طوس كيست، گمان مي كني از خشم تو باك دارم، نه چه كاوس پيشم چه يك مشت خاك. من پيروزي خود را از خدا مي گيرم نه از لشكر نه از پادشاه، من بنده تو نيستم، من يكي بنده آفريننده ام. پهلوانان سالها قبل از تو مرا به شاهي بر گزيدند و من، سوي تخت شاهي نكردم نگاه. اگر من آنرا مي پذيرفتم امروز تو به اينجا نرسيده بودي اما سخنان تو سزاي من بود پاسخ آن نيكوئي ها بايد چنين مي بود، اگر من كيقباد را از البرز كوه نمي آوردم تو هرگز كارت به اينجا نمي كشيد ، اگر به مازندران نمي رفتم ، اگر دل و مغز ديو سپيد را نمي سوختم تو در اينجا ننشسته بودي . بعد رو به پهلوانان و بزر گان كرد و گفت: شما هيچ يك مرد ميدان سهراب نيستيد جان خودتان را چاره كنيد. از اين پس مرا در ايران نخواهيد ديد با خشم از ايوان بيرون شد بر رخش نشست و از پيش ايشان برفت.
پهلوانان همه غمگين شدند و نزد گودرز رفته گفتند شكستن دل رستم سزاوار نيست. كاوس از تو حرف شنوي دارد اينك بيا ، به نزد آن شاه ديوانه شو و سخن تازه بگو تا شايد به راهش آوري. پهلوانان گفتند شاه ندارد دل نامداران نگاه ، زمانيكه با رستم چنان كند با ديگران چه خواهد كرد ، در جنگ هاماوران چه پهلواني ها كرد و كاوس را بتخت باز گردانيد اگر دشمن در پيش نبود همه مي رفتيم. اكنون كسي را بفرستيم تا بلكه رستم باز گردد درست، گودرز نزد كاوس رفت و به كاوس گفت: رستم چه كرده بود كه امروز لشكر ايران را بي پناه كردي ، هاماوران فراموشش شد ، ديوان مازندران را از ياد بردي كه گفتي ورا زنده بردار كن؟ اينك او رفته و پهلواني چون گرگ به ايران تاخته است چه كسي با او خواهد جنگيد كژدهم او را د يده به من مي گويد آنروز هرگز مباد، كه با او سواري كند رزم باد، كسيكه پهلواني چون رستم دارد بايد كم خرد باشد تا دل او را بيازارد. كاوس چون سخن گودرز را شنيد از گفته ها پشيمان شد و گفت : اي پهلوان لب پير با پند نيكو تر است. اكنون پيش رستم برو و تندي مرا از دل او بيرون كن و او را نزد من بياور. گودرز از ايوان كاوس بيرون رفت و همراه با او سران سپاه ، پس رستم اندر گرفتند راه، رفتند و رفتند تا به رستم رسيدند. قصه ها گفتند. گودرز گفت، تو داني كه كاوس را مغز نيست. به تندي سخن مي گويد ، فرياد بزند و بگويد هم، آنكه پشيمان شود و حال اگر جوان پهلوان از كاوس آزرده است ايرانيان گناهي ندارند. تو شهر ايران را در برابر دشمن گذارده و رو پنهان مي كني، كاوس از آن سخنان پشيمان شده است. بازگرد و سپاه را سر پرستي كن، جهان پهلوان گفت: من از كاوس بي نيازم، من او را از بند بيرون كشيدم . او مردي ابله است ، در سرش دانش نيست،
سرم سير شد و دلم كرد بس
جز از پاك ايزد نترسم زكس
چون رستم تمام سخن هاي خود را گفت. گودرز لب به سخن گشود و راهي ديگر زد و گفت گروهي گمان مي كنند كه جهان پهلوان از آن ترك ترسيده است و مي گويند چون رستم از آن ترك ترسيده براي ديگران جاي درنگ نيست. گودرز گفت: اي پهلوان، چنين پشت بر شهر ايران مكن، و آنقدر در اين زمينه حرف ومثال آورد كه رستم در پاسخ بماند و گفت تو داني كه نگريزم از كارزار، وليكن رفتار كاوس ما را سبك كرده است. گودرز رستم را وا داشت كه به ايوان كاوس بازگردد چون رستم و گودرز به ايوان كاوس رسيدند، كاوس بلند شد از او پوزش خواست و گفت: اين تندي در گوهر و سرشت من است و چنانكه خدا در وجود من نهاده است مي رويد و خود من نيز از آن در رنج هستم. خوب مي دانم كه پشت لشكر ايران تو هستي هميشه به ياد تو هستم شاهي من داده تو است. خداوند مرا تاج و تخت داد و تورا تيغ و زور. مي داني تو را براي چاره جستن خواستم و چون دير رسيدي تند شدم و اگر ترا آزرده كردم پشيمانم خاكم در دهان باد.
رستم گفت: تو كي هستي و ما همه كهتريم اكنون آمده ام تا هر چه را تو فرمان دهي انجام دهم. پس كاوس فرمان داد جشني آراستند كه تا نيمه هاي شب ادامه داشت فردا صبح چون خورشيد سر زد، كاوس به گيو و طوس فرمان داد تا ببندند بر كوهه پيل كوس ها و در پي آن سپاهيان منزل به منزل به سوي مرز توران حركت كردند. چون به نزديك سپاه توران رسيدند خروشي از ديدبانان سهراب بلند شد كه اينك سپاه ايران آمد سهراب بر بلندي رفت و آن سپاه را كه كرانه نداشت به هومان نشان داد . هومان چون سپاه را ديد به ياد آن زمان كه ضرب دست ايرانيان را چشيده بود دلش پر بيم شد. سهراب گفت: در اين لشكر يك مرد جنگي به چشم نمي خورد از سرداران خبري نيست. سخن فراوان گفتند و هر دو به چادر خويش برگشتند و به خوردن نشستند.
از آن سو سرا پرده كاوس را آراستند و اطراف آن آنقدر خيمه زدند كه در كوه و دشت جائي باقي نماند. چون شب تيره شد تهمتن نزد كاوس رفت .
__________________
کاش می فهمیدی ســـکوت همیشه علامت رضــــایت نیست